تبليغاتX
بیـا تـو خنـده بـازار

بیـا تـو خنـده بـازار

ویلاگ اتم 20 را به دوستان خود معرفی کنید.

داستان کوتاه 1

عقاب


 
مردي تخم عقابي پيدا کرد و آن را در لانه ي مرغي گذاشت . عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و باآنها بزرگ شد . در تمام زندگيش؛ او همان کارهايي ا انجام داد که مرغها مي کردند ؛ براي پيدا کردنکرمها و حشرات ؛ زمين را مي کند و قد قد ميکرد و گاهي هم با دست وپا زدن بسيار غ کمي در هوا پروازمي کرد .

سالها گذشت و عقاب پير شد .

روزي پرنده ي با عظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد . او با شکوه تمام ؛ با يک حرکت نا چيزبالهاي طلاي يش ؛ بر خلاف جريان شديد باد پرواز مي کرد .

عقاب پير ؛ بهت زده نگاهش کرد و پرسيد : " اين کيست ؟" همسايه اش پاسخ داد : " اين عقاب است_

          سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم ."

عقاب مثل مرغ زندگي کرد و مثل مرغ مرد . زيرا فکر مي کرد مرغ است .

 

من خواب نيستم!

خاموش اگر نشستم

مرداب نيستم!

روزي که بر خروشم و زنجير بگسلم

روشن شود که آتشم و آب نيستم!

 

 

سر درگمي


از ساعت ۴ صبح دم در بيمارستان همراه مادر پيرش صف واستاده بود تا نفر اول باشه !


البته بايد اينکار رو مي کرد ، ناراحتي قلب مادرش رو بايد درمان مي کرد ...


ساعت
۸ صبح شده بود و صداي داد و بيداد مردم ...


تازه فهميد خيلي ها هم مثل خودش تو صف هستن !


وقتي در باز شد آدم هايي رفتن تو که اصلا تو صف نبودن ، با يه يادداشت و ....


طفلک جايي رو نداشت که مادرش رو ببره ، همون جا خوابيد تا فردا دوباره اول صف باشه !



زمان خيلي كند است
براي كساني كه انتظار مي‌كشند

خيلي سريع براي كساني كه مي‌ترسند

خيلي طولاني براي كساني كه اندوهگين‌اند

خيلي كوتاه براي كساني كه شاد‌اند

ولي براي كساني كه عاشق‌اند

زمان جاودانگي است.

================

 

ترمز


 
مرد پايش را روي ترمز گذاشت . اتومبيل با صداي ناهنجاري ايستاد

سرش را از پنجره بيرون آورد و دهانش را باز کرد ............

 
صداي عصاي سفيد روي آسفالت سرد خيابان صدايش را بريد .

 

 

__________________

زمان خيلي كند است
براي كساني كه انتظار مي‌كشند

خيلي سريع براي كساني كه مي‌ترسند

خيلي طولاني براي كساني كه اندوهگين‌اند

خيلي كوتاه براي كساني كه شاد‌اند

ولي براي كساني كه عاشق‌اند

زمان جاودانگي است.

================

 

عشق ناكام


خيلي خوش حال بودم ....
چون قرار بود ببينمش ...

آره اون كسي رو كه هميشه دوست داشتم رو قرار بود تو دانشگاه ببينم.

وقتي رفتم طبقه اول دانشگاه اتفاقآ تو راه رو ديدمش ...

ولي انگاري خيلي غريبه بود...

چهرش غربيه بود ... غريبه از هر غريبه اي .

در همين لحظه چشمم به پسري افتاد كه كنارش ايستاده بود.

پيش خودم گفتم كه برادرشه و بي خيال موضوع شدم.

داشتم با يكي از دوستام حرف مي زدم كه يكي از دوستام زنگ زد و گفت بيا جلوي كلاس101

...!
وقتي رفتم كسي نبود...

دوستم و ديدم و بهم گفت كه عشقت با يه پسري الان رفت...!

دورن دوان رفتم بيرون دانشگاه ..

اولش باورم نمي شد ولي وقتي دستش رو تو دست پسره ديدم بي اختيار خشك شدم .......!
حالا فهميدم چرا اون نگاه آشنا چرا ديگه آشنا نبود...!!!!

 

__________________

چشم من بر روي ماهت تيره است --- انتظارت گو يا پيچيده

است
لحظــه اي گـــــر من نبينم روي تو --- روزگارم در هم و پيچيده است
''سروده اي از مصطفي کاوه''

 

مرد سالار


مرد سالار
پدر راهنمايي مي کرد و پسر در حالي که نگاهش با چپ و راست شدن دست پدرش همراه شده بود به سخنانش گوش مي کرد .

-- زن مثل گردو مي مونه بايد خردش کرد و بعد مغزش را درآورد و جويد .

-- زن مثل زعفرونه بايد حسابي بکوبيش تا خوب عطر و رنگ بده

-- زن مثل نمد ميمونه بايد يک نقشي بهش داد و تا ميخوره کوبيد تو سرش تا شکل بگيره

-- زن مثل ……………

پسر فرياد کشيد : مواظب باش داره مي سوزه …

پدر دستش را گزيد و برسرش کوبيد و گفت : خدا به دادم برسه اين عزيزترين لباس مادرته !!

 

قلب


 
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا ميکرد که زيباترين
قلب رادر آن منطقه دارد جمعيت زيادي جمع شده بود
قلب او کاملا سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود مرد جوان
با صدايي بلند تر به تعريف از قلب خود پرداخت
ناگهان پيرمردي جلو آمد و گفت: قلب من از قلب تو زيباتر است
مرد جوان و بقيه ي جمعيت با دقت به قلب پيرمرد نگاه ميکردند
قلب او باشدت مي تپيد
اما پر از زخم بود قسمتهايي از قلب او برداشته شده بود و تکه هاي
ديگر جايگزين آن شده بود اما آنها به درستي تکه هاي خالي را پر
نکرده بود و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ايجاد شده بود در
بعضي نقاط شيارها ي عميقي ايجاد شده بود که پر نشده بود
همه با تعجب نگاه ميکردند و فکر ميکردند چطور چنين ادعايي دارد
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره کرد و با خنده گفت: حتما شوخي ميکني…
قلبت را با قلب من مقايسه کن… قلب تو مشتي زخم و خون و بريدگي است
پيرمرد گفت:قلب تو به ظاهر سالم است اما من اصلا حاضر نيستم قلبم را
با قلب تو عوض کنم
ميداني؟ هر زخمي نشانگر انساني است که من عشقم را به او دادم
من بخشي از قلبم را جدا کرده و به او بخشيدم گاهي او هم قلبش را به من
بخشيده که جاي آ ن تکه ها گذاشتم اما چون عين هم نبوده گوشه هاي دندانه
دندانه در قلبم بوجود آمده است که برايم عزيز است چون ياد آور عشق ميان
دو انسان است
گاهي هم قلبم را به کساني دادم اما آنها چيزي از قلب خود را به من نداده اند
اينها همان شيارهاي عميق است گرچه درد آور است اما ياد آور عشق است
اميدوارم اين شيارها هم توسط آنها با قطعاتي که در انتظارش هستم پر کنند
پس حالا ديدي که زيبايي واقعي چيست؟؟؟؟؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد در حالي که اشک مي ريخت به سمت پيرمرد
رفت قطعه اي از قلب سالم خود بيرون آورد و با دست لرزان به پيرمرد
تقديم کرد پيرمرد آن را گرفت و در قلب زخمي اش جاي داد و قطعه اي از قلب
زخمي خود را در قلب آن جوان گذاشت
مرد جوان به قلبش نگاه کرد سالم نبود

 

__________________

من خواب نيستم!
خاموش اگر نشستم
مرداب نيستم!
روزي که بر خروشم و زنجير بگسلم
روشن شود که آتشم و آب نيستم!

 

 

پدر


مردك چشمانش به زور باز بود . چهره‌اش سالها اعتياد به افيون را داد مي زد . دست جوانكي را گرفته بود و مي كشيد و زير لب چيزهايي مي گفت .
كسي راهشان را گرفت و گفت : هووووووي ، با اين جوان چكار داري و كجا مي بريش ؟!
مردك سرش را بالا كرد و گفت : اين احمق جديدا با رفقاي بدي مي گرده ، تو جيبش سيگار پيدا كردم .
:: به تو چه ؟! مگه تو چيكاره اين پسر هستي ؟ مرتيكه معتاد يه نگاهي به خودت کن ، دستش رو ول كن .
مردك باز هم سرش را به زحمت بالا آورد و گفت : اي كاش پدرش نبودم !

 

او به همه چيز فکر مي کند جز خودش


 
تي نمي نويسد فکر مي کند که مي نويسد وگاهي که مي نويسد انگارکه نمي نويسد. از هر کس که بپرسيد به شما خواهد گفت که او يک ديوانه است. فق فق .ميدمزي. هه هه. او مي داند که يک ديوانه است و با خود فکرهاي ابله هانه اي مي کند. اوديوانه است اما دماغش را با آستينش پاک نمي کند! نه به خاطر اينکه کار زشتي ست چون لباس او آستين ندارد. دي دي ند ند نديدي. او گاهي با خودش آواز مي خواند: سريس تا وزغ کيس تو شر آنت تو نوق سري تاکينگ آنتخ نوق.... او آواز هاي فرانسوي را بهتر از فرانسوي ها گوش ميدهد. او گوشش از اين حرفها پر است و وقتي نفس ميکشد مي رنجد و وقتي مي رنجد خوشحال است! او دائم مي رنجد. چون نفس مي کشد. او فحش هاي زيادي از حفظ است اما تا به حال به کسي فحش نداده است. اگر از من بپرسيد او ديوانه ايست که فقط به خودش آسيب مي رساند. اوعاشق سيب است ولي وقتي مي خورد معده اش نفخ مي کند. مغز او از معده اش درشتر است ولي کار نمي کند. در مغز او افکاري است که هرگز در جايي به ثبت نرسيده و به نظر خودش بايد هر چه زودتر آنها را به ثبت برساند. او مي خواهد ثابت باشد به خاطر همين گودال کوچکي را در باغچه خانه اشان حفر کرده است وهر روزه در آن دراز مي کشد و وقتي دراز مي کشد به آسمان نگاه نمي کند(به پشت ميخوابد) او مي ترسد که دلش تنگ شود او هم اينک مي گريـــد..........

 

 

 

شهود


با هم بوديم باز.
اين بار را اما نه کنار ِهم. آن هم نه به دليل ِ خاصي. جُز آن دو صندلي ِ دور از هم، صندلي ِ خالي ِ ديگري نبود.
اتوبوس که دوباره راه افتاد و ما که نشستيم، تو آينه‌ي جلوي اتوبوس، سر و صورت ِ او را مي‌ديدم و او هم لابد سر و صورت ِ من را.
با هم بوديم و دور از هم: هر چند پشت ِ او به من، اما در آينه رو به روي هم.
و تنها در آينه.
يکهو حس کردم اين طور بهتر است. خيلي بهتر. خيلي خيلي بهتر. و احساس ِ راحتي کردم. و بعد يکهو حس کردم که او هم فهميده.
فهميده بود.
به هم زل زده بوديم و هر دو از آن‌چه کشف کرده بوديم لذت مي‌برديم.
ديگر مي‌دانستم چه خواهد شد. او هم مي‌دانست.
همان هم شد.
پياده که شديم، او رفت. من هم رفتم. اين بار را اما نه با هم.
او با خودش.
من هم با خودم.

 

خبر


ديشب، در جايي، همين نزديكي‌ها، كساني گور من را مي‌كنده‌اند.
زمين سخت بوده و آن‌ها بر من لعنت مي‌فرستاده‌اند.
بايد مي‌آمدند. در را مي‌زدند و از زنم مي‌پرسيدند كه من خانه‌ام يا نه؟ و او جوابِ مثبت مي‌داد و آن‌ها من را مي‌خواستند و من بايد مي‌رفتم و با آن‌كه مي‌دانستم از من چه مي‌خواهند بايد مي‌پرسيدم:
- بله... فرمايشي داشتيد؟
و آن‌ها در حالي‌كه وانمود مي‌كردند هول شده‌اند، مي‌گفتند:
- آقاي دكتر! مريض ِ بدحالي داريم. لطف كنيد و چند دقيقه تشريف بياوريد!
و من بي هيچ سخني بايد مي‌رفتم.
آن‌ها من را مي‌كشتند و در آن گودال مي‌انداختند و رويم خاك مي‌ريختند؛ و زنم به هر اداره‌اي كه سر مي‌زد، نمي‌توانست خبري از من بگيرد.
بعد فراموش مي‌شدم.
حتا آن‌ها هم فراموشم مي‌كردند.

*
… عجيب است. ساعت هفتِ صبح است و هنوز كسي سراغم نيامده.
بايد اتفاقي افتاده باشد.
در حالي‌كه از شوق و هراس مي‌لرزم به زنم مي گويم:
- راديو ... راديو ... راديو را روشن كن!

 

 

پينوکيو


ديگه از ميز و صندلي ساختن خسته شده بود
رفت تو انبار و يه تيکه چوب درست حسابي پيدا کرد
شروع کرد به تراشيدن ، پيرمرد بيچاره خيلي ظريف و با دقت کار مي کرد
وقتي کارش تموم شد از خستگي سرشو گذاشت رو ميز و خوابيد !
يهو احساس کرد که يکي داره صداش مي کنه !!
پدر ژپتو .... پدر ژپتو .....

 

بي خيالي


ماشين حسابش رو روشن کرد
کرايه خونه + قبض آب و برق و تلفن + قسط ماشين + .....
همين طور که جمع مي کرد سرش بيشتر سوت مي کشيد !
يه نگاه به فيش حقوقش
يه نگاه به رقمي که ماشين حساب نشون مي داد
بايد چي کار مي کرد ؟

 

تاجر و ماهيگير


يک تاجر آمريکايي نزديکي يک روستاي مکزيکي ايستاده بود.در همان موقع يک قايق کوچک ماهيگيري

رد شد که داخلش چند تا ماهي بود.

از ماهيگير پرسيد: چقدر طول کشيد تا اين چند تا ماهي رو گرفتي؟

ماهيگير: مدت خيلي کمي.

تاجر: پس چرا بيشتر صبر نکردي تا بيشتر ماهي گيرت بياد؟

ماهيگير: چون همين تعداد براي سير کردن خانواده ام کافي است.

تاجر: اما بقيه وقتت رو چيکار مي کني؟
ماهيگير: تا دير وقت مي خوابم, يه کم ماهي گيري مي کنم, با بچه ها بازي ميکنم بعد ميرم

توي دهکده و با دوستان شروع مي کنيم به گيتار زدن. خلاصه مشغوليم به اين نوع زندگي.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و مي تونم کمکت کنم. تو بايد بيشتر ماهي گيري کني.

اون وقت مي توني با پولش قايق بزرگتري بخري و با درآمد اون چند تا قايق ديگر هم بعدا

اضافه ميکني. اون وقت يه عالمه قايق براي ماهيگيري داري!

ماهيگير: خوب, بعدش چي؟

تاجر: به جاي اينکه ماهي ها رو به واسطه بفروشي اونا رو مستقيــما به مشتري ها ميدي

و براي خودت کارو بار درست مي کني... بعدش کارخونه راه مي اندازي و به توليداتش نظارت

ميکني... اين دهکده کوچک رو هم ترک مي کني و مي روي مکــــزيکوسيتي! بعد از اون هم

لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورک... اونجاست که دست به کارهاي مهم تري مي زني...

ماهيگير:اين کار چقدر طول مي کشه؟

تاجر: پانزده تا بيست سال!

ماهيگير: اما بعدش چي آقا؟

تاجر: بهترين قسمت همينه,در يک موقعيت مناسب که گير اومد ميري و سهام شرکت رو به قيمت

خيلي بالا مي فروشي! اين کار ميليون ها دلار برات عايدي داره.

ماهيگير: ميليون ها دلار! خوب بعدش چي؟

تاجر: اون وقت بازنشسته مي شي! مي ري يه دهکــده ي ساحلي کوچيک! جايي که

مي توني تا دير وقت بخوابي! يه کم ماهيگيري کني, با بچه هات بازي کني! بري دهکده

و تا ديروقت با دوستات گيتار بزني و خوش بگذروني…

 

*** لذت ***

استقامت و پايداري مترسک و قانع بودن اون به وضعيت موجود خودش باعث تعجب پرنده هاي مهاجري بود که هر از چند گاهي از اون ديار مي گذشتند.

بالاخره يک روز يکي از اونها از مترسک مي پرسه که تو به چه اميد و دلبستگي اين وضعيت را تحمل مي کني و به اون خو گرفتي ؟

مترسک مي گه برو و به پروازت ادامه بده چون تو از لذت ترساندن ديگران هيچ نمي فهمي .


جالب بود نه پس تا مطلب بعدي خداحافظ

راستي تو داستان توپ هم تو بخش شعرها و مطالب کوتاه و جالب گذاشتم .( از اين دو تا خيلي بهتر هستن)

 

__________________
به همه کس عشق بورز
به تعداد کمي اعتماد کن
به هيچ کس بدي نکن
شکسپير

 

 

''برداشته شده از سايت رسمي دانشجو ''

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 2:3 PM  توسط مرتضی  |